اول مهر مدرسه شجره میناب، ۱۶۸ غایب

اول مهر مدرسه شجره میناب، ۱۶۸ غایب
ما دیجیتال: معاون علمی، فناوری و اقتصاد دانش بنیان رئیس دولت با حاضر شدن در شهرستان میناب و ادای احترام به شهدای دانش آموز، به نمایندگی از رئیس دولت و هیات دولت، مراسم زنگ شروع سال تحصیلی جدید را با یاد و نام شهدای مدرسه شجره طیبه میناب برگزار کرد.
به گزارش ما دیجیتال به نقل از خبر آنلاین، مراسم زنگ شروع سال تحصیلی با بزرگداشت یاد و خاطره شهدای دانش آموز و با حضور تعدادی از مسئولان، فرهنگیان، دانش آموزان و خانواده های آنان انجام شد.
حسین افشین معاون علمی، فناوری و اقتصاد دانش بنیان رئیس دولت با حاضر شدن در شهرستان میناب، به نمایندگی از رئیس دولت و هیات دولت، مراسم زنگ شروع سال تحصیلی جدید اجرا کرد و با ادای احترام به شهدای دانش آموز، اظهار داشت:
بسم ا... الرحمن الرحیم
ما معلم ها یک عادت قدیمی داریم. اول کلاس، اسم بچه ها را می خوانیم؛ یکی یکی. و از گوشه و کنار کلاس صدایی می آید: «حاضر».
امروز اول مهر است و من فکر می کنم اگر قرار بود در مدرسه شجره طیبه حضور و غیاب نماییم، به اسم هایی می رسیدیم که دیگر کسی از پشت نیمکت جوابشان را نمی دهد. اسم را می خواندیم و کلاس ساکت می ماند. باردیگر می خواندیم و باز هم سکوت.
فکر نمی کنم برای یک معلم، صدایی سنگین تر از سکوت پس از نام یک شاگرد وجود داشته باشد.
نهم اسفند سال گذشته، مدرسه شجره طیبه میناب در حالیکه خردسالان در آن حضور داشتند هدف حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی قرار گرفت و ۱۶۸ نفر در این مدرسه جان باختند. کودکانی که هیچ نسبتی با جنگ نداشتند، معلمانی که سلاحشان کتاب و تخته بود و خانواده هایی که برخی از آنها برای بردن فرزندانشان آمده بودند.
من این جنایت را صریح و بی هیچ ملاحظه ای محکوم می کنم. هیچ جنگی، هیچ اختلاف سیاسی و هیچ محاسبه نظامی نمی تواند مرگ کودکی را که پشت نیمکت مدرسه نشسته توجیه کند.
مدرسه باید امن ترین جای جهان پس از خانه باشد. مادری که بامداد فرزندش را راهی مدرسه می کند باید مطمئن باشد چند ساعت بعد باردیگر او را در آغوش خواهد گرفت. این ابتدایی ترین حقی است که باید برای هر کودک، در هر نقطه ای از جهان، محترم باشد.
اما عددها همه حقیقت را نمی گویند. عدد می گوید چند نفر رفتند، اما نمی گوید با هر کدامشان چه جهانی رفت.
جای خالی یک کودک به اندازه یک نیمکت نیست؛ به اندازه تمام آینده ای است که قرار بود روی آن نیمکت بنشیند. به اندازه همه بامداد هایی که قرار بود از خواب بیدار شود، همه اول مهرهایی که قرار بود بزرگ تر شده باشد، همه امتحان هایی که قرار بود از آنها بترسد، همه نمره هایی که قرار بود برایشان خوشحال یا ناراحت شود، همه دوستی ها و قهرهای کودکانه و همه رؤیاهایی که هنوز حتی فرصت نکرده بود برای کسی تعریفشان کند.
یکی شاید قرار بود پزشک شود، یکی مهندس، یکی معلم، یکی معمار، یکی هنرمند. و یکی شاید هنوز وقتی از او می پرسیدند «می خواهی چه کاره شوی؟» شانه هایش را بالا می انداخت و می اظهار داشت: «نمی دانم.»
و چه پاسخ زیبایی است «نمی دانم» وقتی یک کودک آنرا می گوید؛ چون یعنی هنوز همه راه های دنیا پیش روی او باز است.
درد شجره طیبه، درد راه هایی است که قبل از آنکه انتخاب شوند، ناتمام ماندند.
من امروز نمی خواهم فقط بعنوان یک مسئول با شما حرف بزنم. امروز بالاتر از هر چیز می خواهم معلم باشم.
سالهای زیادی از زندگی من در دانشگاه و کلاس درس گذشته است و معلمی یک خصوصیت عجیب دارد؛ پس از مدتی دیگر نمی توانی شاگردت را فقط به چشم امروز او ببینی، ناخواسته فردایش را هم می بینی.
گاهی دانشجویی روبه رویت می نشیند، یک سؤال می پرسد، روی مسئله ای سماجت می کند و تو پیش خودت می گویی: این جوان یکروز کار بزرگی خواهدنمود. شاید خودش هنوز نداند، اما معلم یک جرقه را می بیند و بعد سال ها منتظر می ماند تا ببیند این دانه چه خواهد شد.
من خودم درد از دست دادن شاگرد را چشیده ام. چهار نفر از دانشجویان من نیز شهید شدند. پس از آن فهمیدم صندلی خالی یک شاگرد فقط یک صندلی خالی نیست.
آدم نگاهش می کند و با خودش می گوید اگر بود، امروز کجا بود؟ چه می ساخت؟ چه مقاله ای می نوشت؟ چه مسئله ای را حل می کرد؟ روزی خودش استاد می شد؟ خانواده تشکیل می داد؟
هیچ گاه نمی فهمیم.
شاید یکی از دردناک ترین شکل های سوگ همین باشد؛ سوگ اتفاق هایی که هیچ گاه اتفاق نخواهند افتاد. ما برای انسانی که رفته گریه می نماییم، اما برای تمام زندگی ای که می توانست داشته باشد و نداشت هم گریه می نماییم.
اینست معنای شجره طیبه برای من؛ اینجا سرزمین آینده های ناتمام است.
و شاید امروز در بین ما مادری باشد که هنوز کیف فرزندش را نگه داشته است؛ دفتری که آخرین صفحه اش نیمه کاره مانده، مدادی که دیگر تراشیده نشد، لباسی که دیگر پوشیده نشد.
مادرها وقتی بچه شان را راهی مدرسه می کنند یک جمله ساده می گویند: «مواظب خودت باش.» انگار می شود با سه کلمه تمام مراقبت دنیا را دور یک کودک پیچید.
تلخی ماجرا اینست که گاهی نمی گردد. گاهی یک مادر تمام مراقبت دنیا را در صدایش می گذارد، اما دنیا به اندازه دل یک مادر مراقب نیست.
من نمی دانم چه طور می شود با پدر و مادری در رابطه با آینده حرف زد که بخشی از آینده خودش را به خاک سپرده است. هیچ سخنرانی، هیچ مقام و هیچ عنوانی برای چنین دردی کافی نیست. در مقابل پدر و مادری که فرزندش را از دست داده، آدم فقط یک انسان است و گاهی تنها کاری که می تواند بکند اینست که سرش را پایین بیندازد.
اما اگر امروز فقط برای گریستن آمده باشیم، حق این بچه ها را کامل ادا نکرده ایم.
آنها دانش آموز بودند و دانش آموز یعنی انسانی که رو به آینده دارد. پس یاد آنها نیز باید رو به آینده داشته باشد.
ما حق نداریم آخرین تصویر بچه های شجره طیبه را تصویر آن روز بگذاریم. داستان آنها نباید در همان بامداد تمام شود. ادامه این داستان را باید در زندگی بچه هایی بنویسیم که امروز باردیگر به مدرسه آمده اند؛ با درس خواندن، با علم، با ساختن و با ایران.
من به آینده این کشور امیدوارم. نه آن امیدی که فقط در سخنرانی ها خوب به نظر می آید. امید من حاصل سال هایی است که پای تخته ایستاده ام.
من جوان ایرانی را دیده ام؛ ذهنش را دیده ام، کنجکاوی اش را دیده ام، سرسختی اش را دیده ام. دیده ام وقتی همه می گویند «نمی شود»، می پرسد: «چرا نمی شود؟» و گاهی همین سؤال ساده، شروع ممکن شدن چیزی است که همه ناممکن می دانستند.
من امروز به بچه های همین شهر نگاه می کنم و نمی دانم بیست سال دیگر چه کسانی میان آنها خواهند بود. اما یک چیز را می دانم: ممکنست یکی از دانشمندان بزرگ آینده ایران همین حالا در یکی از این کلاس ها نشسته باشد. ممکنست یکی از بهترین پزشکان آینده کیفش را کنار پایش گذاشته باشد. ممکنست یک مهندس، یک هنرمند، یک معلم یا یک کارآفرین بزرگ امروز هنوز مشق بنویسد.
ما نمی دانیم کدام کودک آینده را تغییر خواهد داد و دقیقا بنابراین وظیفه داریم از آینده همه خردسالان مراقبت نماییم.
و اینجا می خواهم دعوتی هم داشته باشم؛ از استادان دانشگاه، از نخبگان و محققان جوان، از بازیگران و هنرمندان و از ورزشکاران نام آشنای این کشور.
بیایید به مدرسه شجره طیبه.
نه فقط برای دیدن، برای چند ساعت ماندن در کنار این بچه ها. یک کلاس برگزار کنید، از تجربه تان بگویید، با آنها گفتگو کنید، به سؤال هایشان پاسخ بدهید و بگذارید کودکی در میناب از نزدیک ببیند مسیرهایی که امروز شاید فقط در رؤیایش می بیند، واقعی و دست یافتنی اند. استادی از دانشگاه می تواند از علم بگوید، یک نخبه جوان از راهی که از مسئله و تلاش گذشته، یک ورزشکار از شکست و باردیگر برخاستن و یک هنرمند از رؤیا، تخیل و ساختن.
شاید همین چند ساعت، مسیر زندگی یک کودک را عوض کند.
دوست دارم شجره طیبه به جایی تبدیل گردد که چهره های علمی، فرهنگی، هنری و ورزشی ایران برای آمدن به آن احساس مسئولیت کنند؛ جایی که بهترین های امروز کشور کنار بچه هایی بایستند که می توانند بهترین های فردای ایران باشند.
شاید نتوانیم آینده هایی را که در این مدرسه ناتمام ماندند بازگردانیم، اما می توانیم کمک نماییم هیچ استعداد و هیچ رؤیایی در اینجا، فقط به خاطر فاصله از فرصت ها، ناتمام نماند. بچه های عزیز، شاید امروز یکی از سنگین ترین اول مهرهای این شهر باشد. برخی از همکلاسی ها و دوستان شما دیگر کنار شما نیستند. بعضی خانواده ها امشب وقتی بچه ها از مدرسه برمی گردند، صدای باز شدن در را نخواهند شنید.
این حقیقت تلخ است؛ خیلی تلخ.
اما یک حقیقت دیگر هم وجود دارد: شما هستید.
شما باید درس بخوانید، سؤال کنید، تجربه کنید، اشتباه کنید، باردیگر تلاش کنید، بزرگ شوید و بسازید. شما باید آن قدر خوب زندگی کنید که ثابت کنید آینده این سرزمین را نمی شود با یک موشک متوقف ساخت.
افتخار یک ملت این نیست که هیچ گاه زخمی نشده باشد. افتخار یک ملت اینست که زخم، او را از ساختن بازندارد. ما برای عزیزانمان گریه می نماییم، نامشان را فراموش نمی نماییم، اما اجازه نمی دهیم داغ، آخرین کلمه داستان ما باشد.
باردیگر کتاب را باز می نماییم، باردیگر کلاس را روشن می نماییم، باردیگر پای تخته می ایستیم و باردیگر آینده را می سازیم.
پاسخ ما به مرگ، زندگی است.
پاسخ ما به ویرانی، ساختن است.
و پاسخ ما به آینده های ناتمام شجره طیبه باید این باشد که نگذاریم آینده هیچ کودک دیگری ناتمام بماند.
و می خواهم سخنم را همان گونه تمام کنم که شروع کردم؛ با حضور و غیاب.
ما معلم ها اسم شاگردانمان را می خوانیم و منتظر می مانیم کسی بگوید: «حاضر.»
امروز بعضی نام ها را که بخوانیم، دیگر از پشت نیمکت پاسخی نمی آید. این سکوت تا همیشه با ما خواهد ماند. اما شاید از امروز پاسخ را نباید فقط از یک نیمکت انتظار داشته باشیم.
اگر نامشان را خواندیم و کودکی در میناب به دانشگاه رسید، یعنی حاضرند.
اگر نامشان را خواندیم و جوانی از همین شهر مسئله ای از مسایل ایران را حل کرد، یعنی حاضرند. اگر نامشان را خواندیم و ایران یک قدم جلوتر رفت، یعنی حاضرند.
آنها امروز پشت نیمکت هایشان نیستند، اما می توانند در فردای این سرزمین حاضر باشند. پس امروز، در اول مهر، نامشان را یک دفعه دیگر در دل خود می خوانیم و این دفعه ما پاسخ می دهیم:
حاضر.
تا وقتی کودکی در این سرزمین کتابی را باز می کند، شما حاضرید.
تا وقتی معلمی پای تخته می ایستد، شما حاضرید.
تا وقتی جوان ایرانی برای فردای این کشور رؤیا می بیند، شما حاضرید.
و تا وقتی ایران برای ساختن آینده خود ایستاده است، شما حاضرید. ما برایتان گریه می نماییم، اما می سازیم. داغداریم، اما متوقف نمی شویم.
شما فرصت نکردید ایران فردا را ببینید؛ ما ایران فردا را چنان خواهیم ساخت که شایسته رؤیاهای شما باشد. و روزی که تاریخ نام شما را بخواند، ایران با سربلندی پاسخ خواهد داد:
حاضر.
روح دانش آموزان، معلمان و همه شهدای مدرسه شجره طیبه شاد، یادشان جاودان و آینده ایران سربلند باد.

منبع:

1405/07/11
13:10:45
5.0/5
6
تگهای خبر: اقتصاد , باد , دانش , دانش بنیان
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۷ بعلاوه ۳
پربیننده ترین در مادیجیتال

پربحث ترین در مادیجیتال

جدیدترین در مادیجیتال